الان دلم راتاتویی میخواد. اینکه تو رستوران موش سرآشپز باشم و راتاتویی سفارش بدم. همین قدر بی دغدغه و امیدوار. پشت به پنجره بشینم و یه دل سیر بی خیال باشم.
دلم میخواد تو مهمونی پسر پادشاه دعوت بشم و ساعتها رقص سیندرلا رو تماشا کنم و باهاش نیمه شب از دل جنگل بگذرم و تا صبح تو رویاهاش زندگی کنم.
دلم میخواد سوار اسب لوک خوش شانس بشم و تا میشه دور شم از خودم و خیالم. برم دنبال خوشبختی. بیارمش بریزم رو سر مردم.
دلم میخواد منِ نفرت انگیز باشم. یه شرور دوست داشتنی. با یه قلب مهربون. میرفتم فضا، ماه رو کوچیک میکردم و میدزدیدم. و تا خود صبح نور میبلعیدم.
دلم میخواست دختر کفشدوزکی بودم بدون اینکه پسر گربهای منو بشناسه شبا تو پشت بوم ستارهها رو میشمردیم و بدون واژه حرف میزدیم.
دلم میخواست باب اسفنجی بودم و شعر ناخدا رو با صدای بلند میخوندم و با پاتریک کلی میخندیدم. حتی اختاپوس رو هم به زور میخندوندم و به آقای خرچنگ و نقشههای زندگی کاری نداشتم.
دلم میخواست زندگی میکردم؛ حداقل تو کتابا و کارتونا زندگی میکردم. تو ذهن آدما. پس ذهنشون. اما الان فقط واژهام. جملهام. بیتم. شعرم. کتابم. تاریخم. جغرافیام. فرهنگم. عشقم. عاطفهام. احساسم. من یک کلمهام؛ اما همه چیزم. دردم. رنجم. اندوهم. غمم. من ایرانم.
"سمیه تاج الدین"
📚#نثر
✍️#سمیه_تاج_الدین
🌸
@negahebahar
موضوعات مرتبط: یادداشت های روزانه
برچسبها: یادداشت های روزانه , نثر